سریال ترکی دردسرسازسریال ترکی علیرضاسریال ترکی علیرضا (دردسرساز)سریال ترکیه ایفرهنگ و هنر

خلاصه داستان قسمت ۳ سریال ترکی علیرضا (دردسرساز)

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۳ سریال ترکی علیرضا (دردسرساز) را می توانید مطالعه کنید. سریال ترکی علیرضا (دردسرساز ) یک سریال عاشقانه از سری سریال های بلند ترکیه ای است که طرفداران بسیار زیادی دارد. سریال ترکی علیرضا (دردسرساز) به کارگردانی Recai Karagöz و تهیه کنندگی Ozan Aksungur در ژانری عاشقانه و پلیسی ساخته شده است. سریال ترکی دردسرساز محصول سال ۲۰۲۱ کشور ترکیه است. ستاره های اصلی سریال شامل آیچا آیشین توران Ayça Ayşin Turan و تولگا ساریتاش Tolga Saritas و Pinar Caglar Gencturk و یاگیز جان کونیالی می باشد.

خلاصه داستان قسمت ۳ سریال ترکی علیرضا (دردسرساز)
قسمت ۳ سریال ترکی علیرضا (دردسرساز)

خلاصه داستان قسمت ۳ سریال ترکی علیرضا (دردسرساز) 

خالده هم دنبالش می رود و با عصبانیت از بوراک می خواهد انجا را ترک کند و می گوید: «مشکل تو با منه با این ادما نیست! » اما بوراک رو به علیرضا می کند و می گوید: «نباید خودتو قاطی میکردی! » همان موقع هم حسن و بقیه هم محلی ها سر میرسند و بینشان جنگ و دعوا در می گیرد. بوراک اسلحه اش را بیرون می کشد و به سمت علیرضا نشانه می رود و یکی از هم محله ای ها او را هل می دهد و با این حال اسلحه شلیک می شود و به قلب نیهان می خورد. همه وحشت می کنند و مهمانی بهم می ریزد. نیهان روی زمین می افتد و علیرضا به سرعت خودش را به او می رساند و در آغوشش می گیرد اما خیلی دیر شده…
خانواده و دوستان نیهان روز بعد او را خاک می کنند و حتی خالده با پشیمانی و بغض از دور به انها خیره می شود… علیرضا روح سفید پوش نیهان را بین جمعیت می بیند و اشک می ریزد..

فورا به حشمت می گوید که هرطور شده پسرش را از زندان آزاد خواهد کرد و با پول خانواده ی شاکی را می خرد! حشمت می گوید: «من هشت سال پیش دوتا پسرامو از دست دادم. بعد از هشت سال هیچ چیز از اون غم کم نکرده… » فواد می گوید: «حالا که بحثش باز شد. وقتی داشتی انتقام زن داداش و بچه هاتو میگرفتی یکیو بخشیده بودی. پسر رجب. شنیدم که اینو اونور یه کارایی کرده و به خودش مغرور شده و گفته که میراث بابامو پس میگیرم! » حشمت می گوید: «من میراث باباشو نگرفتم. در مقابل جونم جونشو گرفتم. این تویی که میراث اونو و حتی من رو گرفتی و سر کارش رفتی! تا وقتی تقاص خون پدرشو نخواد به من مربوط نیست. » بعد از چند روز خالده با ناراحتی به در خانه ی نیهان می رود و تا تسلیت بگوید. خواهر بزرگتر در را باز می کند و با دیدن او با عصبانیت می گوید: «اینجا چی میخوای؟ با چه رویی اومدی؟ دیگه اینجا نیا و علیرضا رو هم ول کن. » و در را به رویش محکم می بندد. خالده با ناراحتی در محله قدم میزند… فرید از وقتی نیهان رفته به خودش نیامده و در ایستگاه تاکسی نشسته و فاتح و حسن هرکاری می کنند به خودش نمی آید.

او با دیدن خالده با عصبانیت بلند می شود و می رود. حسن می فهمد که خالده حال خوبی ندارد و می گوید: «خودتو مقصر همه چیز میدونی آره؟ » خالده با بغض می گوید: «اگه اون روز سوار تاکسی علیرضا نمیشدم نیهان الان زنده بود.. » حسن می گوید: «انسان سرنوشتشو نه، سرنوشت راه انسان رو مشخص میکنه… »
فورا به شوهر خواهر علیرضا با تاکید می گوید: «فردا دادگاه بوراک رو آزاد میکنه! انتظار نداری بذارم پسرم تو زندان بپوسه. گزارش تحقیقات بیرون اومد. گلوله از اسلحه ی مجوزدار یکی از محافظای بوراک خارج شده. اون بچه هم اینو قبول کرده و فردا اینو میگه. »

شوهر خواهر می گوید: «شاهد هست! » فواد می گوید: «تو اون دعوا هشت بار شلیک شده! چه شاهدی؟! » همان موقع نگهبان فورا به او خبر می دهد که علیرضا آلتای آمده تا او را ببینند. شوهر خواهر هول می کند و می گوید: «منو اینجا ببینه بد برداشت میکنه. » فواد می گوید: «نگران نباش. وظیفه تو اینه خانواده رو مجاب کنی تا این قضیه رو ول کنن. بگو یه اشتباهی شده! به این فکر کن بعد از حل کردن این کار، به حدی که فکرشم نمیکنی پول بهتون میرسه! » کمی بعد از رفتن شوهر خواهر، علیرضا وارد اتاق می شود و برای چند لحظه فقط با نفرت به فواد خیره می شود و بعد می گوید: «نیهان خواهر من نبود. دخترم بود. میخوام بدونی که این غم از دست دادن خواهر نیست، فرزنده… » و بعد به سردی و با تهدید می گوید: «بذار پسرت طبق قانون مجازاتش رو بکشه. اگه نه خودم مجازاتش میکنم! » فواد می گوید که او حق ندارد تهدیدش کند و علیرضا می گوید: «نیومدم تهدیدتون کنم اومدم بهتون شانس بدم. » و می رود. فاتح بعد از درگیری گردنبندی که از جیب بوراک افتاده را پیدا کرده و نمیداند مال چه کسی است. حسن هم گردنبند را در مغازه اش می گذارد تا شاید صاحبش پیدا شد.

نیهان تصمیم دارد به دادگاه بوراک برود تا به عنوان شاهد علیه او شهادت بدهد اما حشمت این اجازه را به او نمی دهد و می گوید: «خودتو درگیر این کارا نکن. تو حتی نمیدونی گلوله از اسلحه ی بوراک شلیک شده. » و ادامه می دهد: «بهتره دیگه برگردی سر کارت. » خاله ی خالده به شوهرش می گوید: «هرکاری از دستت برمیاد بکن تا بوراک بیفته زندان. » اما مرد لبخند میزند و می گوید: «بوراک الان یه بمب اماده منفجره بذار بیاد بیرون و تو دستای فواد منفجر شه! علیرضا امروز فواد رو تهدید کرده. » زن می گوید: «باید با خالده صحبت کنم تا مراقب خودش باشه. » اما شوهرش می گوید: «بالعکس. باید به راننده تاکسی نزدیک باشه تا شوهر خواهرت هم درگیر ماجرا بشه! » زن با نفرت می گوید: «البته. هنوز داغ خواهرمو خواهرزاده هام تازه ست. باید حساب پس بده! » دادگاه به آزادی بوراک رای میدهد و رقیه السلطان با شنیدن این رای همانجا غش میکند. اما علیرضا با نفرت به بوراک که لبخند دارد نگاه میکند. علیرضا سراغ خالده میرود و از او میپرسد بوراک کجاست، خالده میگوید که خبر ندارد اگر هم داشت به او نمی گفت. همان موقع بوراک با علیرضا تماس میگیرد و با تمسخر برای تحریک او میپرسد که حال مادرش چطور است.

علیرضا میگوید:« کجایی مرتیکه؟ اگه مردی بیا جلو روم این حرفا رو بزن» بوراک میگوید:« بهت که گفته بودم نباید دخالت کنی» علیرضا با عصبانیت راه میفتد تا او را پیدا کند. خالده با التماس از او میخواهد که این کار را نکند اما کسی جلودار علیرضا نیست. خالده در مغازه حسن گردنبند خودش را میبیند و شوکه میشود و با یادآوری آن روز شوم اشک می ریزد.کسانی جلوی ماشین آنها را گرفته و به سمت مادر و دو برادرش شلیک کرده و او را هم زخمی کرده بودند. یکی از کسانی که به آنها شلیک کرده بود به خالده نزدیک شده و گردنبند او را از گردنش کشیده و پیش خودش نگهداشته بود. علیرضا پیش داداش مظفر که آدم قدرتمندی است میرود و از او میخواهد که آدرس بوراک را برایش پیدا کنند.

بیشتر بخوانید:

 

برای امتیاز به این نوشته جدولیاب کلیک کنید!

[کل: ۰ میانگین: ۰]


l

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن